همه آدما یه چیزی دارن به اسم ندای سرکوبگر درونی. وقتی میخوای کاری انجام بدی یا لذتی ببری میاد تو ذهنت و میگه انجامش بدی که چی بشه؟...
فکر میکنم دلیل اینکه به هیچی اشتیاق زیاد (نمیدونم چه کلمه ای بهتر
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر
به دوتا تناقض رسیدم که یکی یادم رفت.
اون یکی این که:
یه چیزی جایزست و اگه زودتر از موعد بخوام مثل اینه که تلاشمو نکنم و جایزه بگیرم،
ولی از طرفی اونقدر برام مهم شده که برای رسیدن به موعد باید داشته با
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر

رفتم کاری که میخواستم بکنم کردم و اینطوری شد که اولی 50.6 شد و دومی 7.7 ینی یه چیزی مزخرف تر از دو حالتی که تصور میکردم. نتیجه میگیریم که باید حرفشونو حتی به اون قیمتی که میدونم زیر بذارم و برم تو راهی که خودم صلاح میدونم. حالا یا موفق میشم یا شکست میخورم و به پوچی مطلق میرسم.
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر
امروز (جمعه) یه جورایی چند روز بود. چندتا از کارایی که حالمو خراب میکنه تو همین یکی دو روز اخیر انجام دادم و حالم داشت خراب میشد. ولی برنامههایی ریختم که اینجا هم مینویسم یادم نره:
نماز اول وقت
✔
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر
اینجا نشستم سرم تو کار خودمه، میبینن حالم خوبه یهو میرن رو اعصابم. وقتی هم که میبینن از عصبانیت دارم میلرزم ساکت میشن.
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر

آمارگیر نشون میده وقتی پست میذارم سریع از لیست وب دوستان میاید اینجا. ینی اینقدر منتظرید بنویسم؟![]()
غالبا کنکوری یید حواستون هست؟ برید پی درس و زندگیتون.
پی نوشت: یکی اینو باید به خودم بگه -_-
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر
امروز نزدیک بود کارای خاک بر سری کنم -_-
دیدم تو فرم بدی ام، دودوتا چهارتا کردم،
گفتم چی بت میرسه؟ هیچی.
چی از دست میدی؟ همه مواردی که قبلا دیده بودم مرور کردم،
سرد شدم و رفتم پی کار و زندگیم.
برای اولین بار با عقلم نفسمو سرد کردم.
+ هیچی درس نخوندم ولی آرومم. خیلی آروم. عصر ضربان قلبم حدود ۷۲ بود که ینی ۱۲ تا کندتر از معمول یا بعبارتی با سرعت ۶هفتم معمول.
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر
وقتی تنهام آرامشی دارم که دلم نمیاد ازش بگذرم. ولی اگه بخوام درس بخونم باید از دست دادن این آرامش و تمرکزی که هر لحظه به هم میریزه و باید جمعش کنم و باعث میشه درس 40 دقیقه رو توی 4 ساعت بخونم تحمل کنم. منم نمیخوام اون وضعو تحمل کنم. کافیه 3 ساعت با اون وضع درس بخونم؛ بعدش سه روز براحتی میخوابم بدون اینکه حتی به کارای خاک بر سری فکر کرده باشم.
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر

میخوام ناله ننویسم ولی حس میکنم حرفایی مینویسم که گفتنی نیست و نوشتنش درست نیست. هر کسی این حرفا رو نمینویسه![]()
+ یکی میگفت خوشم میاد یخورده نسبت به بقیه حیا داری! من حیا دارم؟؟
اونایی که میدونن کی ام پستای بیشتری ازم خوندن ولی اینجا هم خیلی کم بار!! نیست.
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر
یه نفر یه روز گفت بشین فکر کن درمورد خودت.
این روزا تونستم درمورد خودم فکر کنم. به نتیجه هم رسیدم.
فهمیدم به پوچی رسیدم و هیچی از زندگی نمیخوام.
فقط یه چیز درگیرم کرده: چرا وجود دارم؟ وجودم چه فایده ای داره؟ خدا که نیازی به من که هیچی نیستم نداره، خودمم که اگه نبودم نبودم دیگه چیزی که نیست بحث نداره.
ولی آرامش دارم. دیگه هیچی رو مخم نیست.
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر
میلی به غذا نداشتم. غذا خوردن و نگاهشونم نکردم. غذای محلی بود که معمولا انگشتامو هم باش میخورم با اینکه سرخ کردنیه و کلا نمیتونم راحت بخورم. خوردن و تموم شد، یه مقدار برام گذاشتن روی بخاری، بوش هی می اومد. بویاییم ضعیفه ولی بوشو بشدت حس میکردم. شکمم که از دیشب خالی بود داشت بم فشار میاورد. حمله کردم آشو با جاش خوردم. لذت کافی نبردم ولی سیر هم نشدم. الان از سنگینی افتادم یه طرف دارم میترکم ولی اگه بازم بود میخوردم.
برچسب:
نویسنده: حسین نیکفر